تبليغاتX

http://static.cloob.com/public/user_data/gen_theme/276/825017_photo_top.jpg

پایگاه اینترنتی بین الحرمین زاهدان - قضاوتهای حضرت علی علیه السلام
 

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

امام هادی علیه السلام : اگر همه مردم مسیری را انتخاب كنند و در آن گام نهند ، من به راه كسی كه تنها خدا را خالصانه می پرستد خواهم رفت . *** (بحار الانوار ، ج 78 ، ص 245)
امکانات سايت
            
http://img4up.com/up2/65671319395042884628.jpg
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 :: 9:30 ::  نويسنده : کربلایی محمدرضا کاشانیان

قضاوتهای حضرت علی (علیه السلام ) 

 

زنی که پسر رااز خود ندانست

او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال درکوچه های مدینه

 گردش می کرد و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید " ای

 عادل ترین عادلها میان من و مادرم حکم  کن "

عمر به وی رسید و گفت : ای جوان چرا به مادرت نفرین می کنی !؟

جوان گفت : ای خلیفه ، مادرم مرا مدت نه ماه در شکم خود نگه

 داشته و پس از تولد دو سال به من شیر داده و چون بزرگ شدم

و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور کرده و گفت تو پسر

 من نیستی !

عمر رو به زن کرده و گفت : این پسر چه می گوید ؟

زن گفت : ای خلیفه سوگند به خدایی که در پشت پرده نور پنهان

 است و هیچ دیده ای او را نمی بیند و سوگند به محمد ( صلی الله

 علیه و آله) و خاندانش من هرگز او را نمی شناسم و نمی دانم از

 کدام قبیله و طایفه است ، قسم به خدا او می خواهد به وسیله این

 ادعایش مرا در بین عشیره و بستگانم رسوا کند و من دوشیزه ای

 هستم از قریش و تا کنون شوهر ننموده ام .

عمر به زن گفت : آیا شاهدی برای مطلب داری ؟

زن گفت : آری و هشتاد نفر از برادران عشیره ای خود را جهت

شهادت حاضر ساخت .

گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ می گوید و

 می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و

 ننگین سازد .

عمر به ماموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از

 شهود تحقیق زیادتری بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست

 بر جوان حد افتراء جاری کنم .

ماموران جوان را گرفتند و به طرف زندان گسیل دادند ، اتفاقا

 حضرت امیر علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود

 جوان چون نگاهش به آن حضرت افتاد فریاد زدای پسر عم رسول

 خدا از من ستمدیده داد خواهی کن و ماجرایی را که برای عمر

 گفته بود برای علی علیه السلام نیز بیان داشت و گفت عمر دستور

 داده مرا به زندان ببرند .

امیرالمومنین علیه السلام به ماموران فرمود : جوان را نزد عمر

 برگردانید .

عمر از دیدن جوان برآشفت و گفت : من دستور داده بودم جوان را

زندانی کنید برای چه او را برگرداندید ؟

ماموران گفتند : ای خلیفه : علی ابن ابی طالب به ما فرمان داد جوان

 را نزد تو برگردانیم ، و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای هرگز از

 دستورات علی سر پیچی مکنید .

در این هنگام علی علیه السلام وارد گردید و فرمود : مادر جوان را

حاضر کنید ، زن را آوردند آنگاه رو به جوان کرده و به وی فرمود

: چه می گویی ؟

جوان داستان خود را به طرز سابق بیان کرد و سپس رو به عمر

 نموده و فرمود :

آیا اذن می دهی بین ایشان داوری کنم ؟

عمر گفت : سبحان الله چگونه اذن ندهم با آن که از رسول خدا شنیدم

 که فرمود : علی ابن ابی طالب از همه شما داناتر است .

در این وقت امیرالمومنین به زن فرمود : آیا برای اثبات ادعای خود

گواه داری ؟

گفت : آری و شهود خود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهی دادند!

 آن  حضرت فرمود :

اکنون چنان بین آنان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد

قضاوتی که حبیبم رسول خدا به من آموخته است سپس به

 زن فرمود :

آیا ولی و سرپرستی داری ؟

زن گفت : آری این شهود همه برادران و اولیاء من هستند ،

 امیرالمومنین به آنان رو کرده فرمود : حکم من درباره شما و

 خواهرتان پذیرفته است ؟ همگی گفتند آری

سپس حضرت علی علیه السلام فرمود : گواه می گیرم خدا را و

 تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این

 زن را برای این جوان به کابین چهارصد درهم از مال نقد خودم ،

 ای قنبر برخیز درهم ها را بیاور ، قنبر درهم ها را آورد ! علی

 علیه السلام آنها را در دست جوان ریخت و به وی فرمود : این

درهم ها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر آنکه در تو اثر

 زفاف باشد یعنی غسل کرده باشی .


جوان درهم ها را در دامن زن ریخت و گفت برخیز

در این هنگام زن فریاد برآورد " آتش آتش " ای پسر عم رسول خدا

 می خواهی مرا به عقد فرزندم در آوری ؟ به خدا سوگند او پسر من

 است .

آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد :

برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او به هم

رسید و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خودم

 دور سازم ، به خدا او پسر من است و دست فرزند را گرفت و روانه

 گردید . 

اللهم عجل لوليک الفرج
http://axgig.com/images/19259766549835402423.gif

یا ابوالفضل

http://img4up.com/up2/07778148318501408347.jpg

معرفی سایتها و وبلاگهای ارزشی

معرفی سایت ها و وبلاگ های ارزشی

منوي اصلي
حديث
دفاع از مقدسات
 
   

ابزار هدايت به بالاي صفحه