
|
اللهم عجل لوليک الفرج
یا حسین
آخرين مطالب
![]() یکشنبه هشتم فروردین 1389 :: 19:55 :: نويسنده : کربلایی محمدرضا کاشانیان
نجات زائران بیت الله الحرام توسط امام زمان آقای حاج شیخ اسماعیل نمازی میگوید: در یکی از سالها که من جمعی از اهالی مشهد را به عنوان حمله دار و رئیس کاروان به زیارت بیت الله الحرام می بردم ودر آن زمان از راه نجف اشرف که از بیابانهای بی آب و علف وپر از شن عبور میکرد میرفتیم . جاده آسفالته و یا حتی جاده ای که شن ریزی شده باشد نبود وفقط عده ای راه بلد میدانستند از علایم مخصوص راه را پیدا کنند وحتما باید آب و بنزین کافی همراه داشته باشند تا در راه نمانند ما از نظر آب وبنزین و ماشین وضعمان مرتب وخوب بود حتی دو نفر راننده داشتیم مسافرین نان وغذای کافی برداشته بودند وما راه خود را پیش گرفته بودیم ومی رفتیم. یکی از دوراننده آدم با تقوایی نبود اتفاقا آن روز نزدیک غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتیم : شب نزدیک است همین جا می مانیم صبح با خیال راحت حرکت می کنیم ولی او به ما اعتنایی نکرد و به راه خود ادامه داد تا آن که شب شد پس از مدتی که به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد وگفت : دیگر راه معلوم نیست. همه ما پیاده شدیم وشب را در همان جا ماندیم صبح که از خواب برخاستیم دیدیم به کلی راه کور شده وحتی باد شنها را در جای طایر ماشین ما ریخته که معلوم نیست ما از کجا آمده ایم . من به مسافرین گفتم: سوار شوید و به راننده گفتم : حدود ده فرسخ به طرف مشرق وده فرسخ به طرف مغرب وده فرسخ به طرف جنوب و ده فرسخ به طرف شمال می رویم تا راه را پیدا کنیم. راننده قبول کرد ودر آن بیابان بی آب وعلف تا شب کارمان همین بود ولی راه را پیدا نکردیم . باز شب در همانجا بیتوته کردیم ولی من خیلی پریشان بودم . روز دوم به همبن ترتیب تا شب هر چه کردیم اثری از راه دیده نشد و ضمنا بنزین ما هم تمام شد و حدود غروب آفتاب بود که دیگر ماشین ما ایستاد و بنزین نداشتیم آب هم جیره بندی شده بود و دیگر نزدیک بود تمام شود آن شب در خانه خدا زیاد عجز و ناله کردیم . صبح همه ما تن به مرگ داده بودیم زیرا دیگر نه آب داشتین ونه بنزین و نه راه را می دانستیم به مسافرین گفتم: بیایید نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتی به وطن رسیدیم هر چه داریم در راه خدا بدهیم. پس همه قبول کردند وخود را به دست تقدیر سپردیم. حدود ساعت نه صبح بود دیدم هوا نزدیک است گرم شود وقطعا با نداشتن آب جمعی از ما می میرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم. از جا حرکت کردم وقدری از مسافرین فاصله گرفتم . اتفاقا در محلی شنها انباشته شده بود ومانند تپه ای به وجود آمده بود من پشت آن تپه رفتم وبا اشک و آه فریاد ز دم(یا ابا صالح المهدی ادرکنی- یا صاحب الزمان ادرکنی- یا حجه ابن الحسن العسکری ادرکنی) سرم پایین بود وقطرات اشکم به روی زمین می ریخت ناگهان احساس کردم صدای پایی به من نزدیک شد سرم را بالا کردم مرد عربی را دیدم که مهار قطار شترهایی را گرفته و می خواهد عبور کند. صدا زدم که(آقا ما در اینجا گم شده ایم ما را به راه برسان)آن عرب شترها را خواباند ونزد من آمد وسلام کرد من جواب گفتم اسم مرا برد وگفت: شیخ اسماعیل نگران نباش بیا تا من راه را به شما نشان بدهم . پس مرا به آن طرف تپه برد وگفت : ببین از این طرف می روید به دو کوه می رسید وقتی از میان دو کوه عبور کردید به طرف دست راست مستقیم میروی حدود غروب آفتاب به راه خواهی رسید. گفتم باز ما راه را گم می کنیم وضمنا قرآن را از جیبم در آوردم وگفتم شما را به این قرآن قسم می دهم ما را خودتان به راه برسانید.(حالا توجه ندارم که او شترها را خوابانده واینطوری که می گوید حدود ده ساعت راه تا جاده هست)زیاد اصرار کردم واو را مرتب قسم می دادم او گفت : بسیار خوب همه سوار شوند وبه آن راننده ای که تقوای بیشتری داشت گفت: تو پشت فرمان بنشین. خودش هم پهلوی راننده نشست و من هم پهلوی او نشستم یعنی جلوی ماشین سه صندلی داشت یکی مال راننده بود ودو صندلی دیگر را هم ما نشستیم .حالا یا بس که ما خوشحال شده بودیم ویا تصرفی در فکر ما شده بود که هیچ کدام از ما حتی راننده ومسافرین توجه نداشتند که بنزین ماشین ما در شب قبل تمام شده بود . یکی دو ساعت راه را پیمودیم ناگهان به راننده دستور داد که نگهدار ظهر است نماز بخوانیم بعد حرکت کنیم . همه پیاده شدیم در همان نزدیکی چشمه آبی بود خودش وضو گرفت ما هم وضو گرفتیم واز آن آب خوردیم اورفت در کناری مشغول نماز شد وبه من گفت تو هم با مسافرین نماز بخوان وقتی نمازمان تمام شد وسر و صورتی شستیم فرمود سوار شوید که راه زیادی درپیش داریم پس همه سوار شدیم . همانطورکه قبلا گفته بود به دو کوه رسیدیم از میان آنها عبور کردیم بعد به راننده فرمود به طرف دست راست حرکت کن تا آنکه حدود غروب آفتابی بود که به جاده اصلی رسیدیم در بین راه فارسی با ما حرف می زد احوال علمای مشهد را از من می پرسید بعضی از آنها را تعریف میکرد و میفرمود فلانی آینده خوبی دارد . دربین راه به ایشان گفتم مانذر کرده ایم که اگر نجات پیدا کنیم اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم. فرمود عمل به این نذر لازم نیست بالاخره وقتی به جاده رسیدیم همه خوشحال ازماشین پیاده شدیم ومن مسافرین را جمع کردم وگفتم هر چه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلی زحمت کشیده است شترهایش را در بیابان رها کرده وبا ما آمده است. ناگهان مسافرین وخود من از خواب غفلت بیدار شدیم ومسافرین گفتند راستی این مرد کیست وچگونه بر میگردد دیگری گفت شتر هایش را در بیابان به چه کسی سپرد سومی گفت ماشین ما که بنزین نداشت این همه راه یک صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟ خلاصه همه سراسیمه به طرف آن مرد عرب دویدیم ولی اثری از او نبود. او دیگر رفته بود و ما را به فراق خود مبتلا کرده بود. دانستیم که یک روز در خدمت امام زمان (علیه السلام) بوده ایم ولی او را نشناختیم اللهم عجل لوليک الفرج ![]()
یا ابوالفضل
منوي اصلي حديث موضوعات
سايت هاي مفيد
شبکه های شیعه |
||